تبليغاتX
شه رمین

شه رمین

مجموعه ی شعر

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است

 

                                     سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:10  توسط شرمین  | 

مست
از کهن باده ی رنج
سجده کردم
 درد انسان را
 در پای هبوط
آنجا که سقوط
 از بام بلند باورها
 بلور یقین را
در تقدس شک
 می شکند
 و خواب خوش را
 در هجوم تردید

                    ناهید عباسی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:56  توسط شرمین  | 

یخ آب می شود

در روح من

در اندیشه هایم

 

بهار حضور تو است

بودن تو است

 

             برگردان آزادی از اشعار مارگوت بیکل ( احمد شاملو )

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:12  توسط شرمین  | 

 

از بختیاری ماست

                شاید

که آنچه می خواهیم،

یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد.

 

                       برگردان آزادی از اشعار مارگوت بیکل ( احمد شاملو )

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:7  توسط شرمین  | 

عصر غم انگیزیست .
 یک عصر پاییزیست .
من هستم و تقویم روی میز و نازی - گربه ی زردم -
پایان شعر دیشبم را زیر لب آهسته می خوانم :
« هر لحظه می میرم هزاران بار
مرگی که یکبارم رهاند ،
آه،
این هم امیدیست »

نیلوفرین دودی ز پیپم در فضای تنگ می میرد .
 در خاطرم طرح سوالی رنگ می گیرد :
- در پایان شعرم گر نه این بود .
 - آغاز شعرم گر سرودی از حکایتهای نغز و دلنشین بود ؟

گویی طنین خنده ام در گوشهای خوابنک گربه می ریزد .
 او ،
بیمناک از خواب می خیزد .

عصر غم انگیزیست .
یک عصر پاییزیست .
 منهستم و تقویم روی میز و نازی - گربه ی زردم -
بر می گشایم برگی از تقویم
 در زیر شعرم می نویسم :
یکشنبه شب
بیست و یک آذر

                              فرخ تمیمی

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:21  توسط شرمین  | 

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صبحهای زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
 گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود
مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها
بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
 در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من

                                 فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:4  توسط شرمین  | 

شب خاکستری زمستان
سرماست که بر استخوان نیزه می زند
ویاد تو بر قلبم
سوگند می خورم!
شکستن قلبت دست من نبود
وقتی که می خواستم نباشی
شب و روزهایم را مرزی بود
و تاریک و روشن را فاصله ای
فرصتی نبود
فرصتی برای باور آن چشمان آسمانی
و حتی دیدن را فرصتی
سوگند می خورم!
اشکهایم را با باران همین آسمان شستم
در نگاه تو ماندن را هزاران بار پر کشیدم
اما افسوس...!
شب خاکستری زمستان است
دیدن را فرصتی نیست

 

                                دریا م.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:47  توسط شرمین  | 

به من گفتند راه
 این است
 چاه این است
 ولی آن را نکردم گوش
من از راه دگر رفتم
 ز راهی پرت و دور و کور
کنون بر هدف هستم

                         نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:45  توسط شرمین  | 

در خیــالم مبهوت هســـتی
از خود خالی می شوی هرروز
می شکافمت،دوباره می بافمت
هرروزشکل تازه ای می شوی
خودت نمی شوی!
از خود شیفته ات کرده عادت زندگی
سراغ گل های کاغذی باغچه را نمی گیری
می گفتی قاصدک ها بوشان را بهتر حس می کنند؟یادت می آید؟
می گفتی عطر نشاط می دهند!
وقتی دستان باد را می فهمند
بی آنکه پر پر شوند می میرند
می گفتی عاشقند،
تن به عادت نمی دهند
چه زیباست با مرگ رقصیدنشان
می گفتی...
خیالم را رها می کنم
رجهایت از هم جدا می شوند
نه،نه،دیگر نمی بافمشان!

                                    دریا م.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:42  توسط شرمین  | 

" حميد مصدق خرداد 1343"


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 " جواب فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

 

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:33  توسط شرمین  |